انتظار سر اومد . . .
دوباره شد ۱۵ / ۴ / ۱۳۸۷ چقدر آدما به هم وابسته هستن . یادش به خیر پارسال این موقع چقدر گرفتار بودیم ولی امید بود . خدا به خیر کنه امسال رو دیگه نه امیدی هست نه هدفی . اگر تو سال هدف باشه طی اون سال خیلی راحت تر و ساده تره .نمی دونم والا چی بگم . . .
حا لامی بینم براورده شدن انتظارت ۱ انسان توی هر سنی چقدر براش سخته . علی می مونه و آرزوهاش . ولی فکر نمی کنم با این اوضاع به این زودیها به اونا برسیم .به قول بابام هیچ کس نمیتونه آرزوهای این علی رو برآورده کنه . خاک تو سرت علی ![]()
منم تازه رسیدم به این حرفش که چقدر سخته آرزو برآورده کردن . به نظر من به جای بابام باید من یه قول چراغ جادو داشتم
.
شاید سال دیگه یعنی ۱۵ / ۴ / ۱۳۸۸ دیگه علی زنده نبود .
اگه من نبودم می تونید وبمو آپ کنید . پس اون شماره شناسناممه . بای همگی

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم . . .
این مزرعه زندگی من است
خشک و بی نشان
نه حسی مانده
و نه بوسه ای جامانده
خوش خیالی بس است .
امشب احساساتم را
به دار آویختم
آه چه راحت شدم ،نه مهری نه تنفری
ودیگر هیچ.......
این منم کنون ، مرده ای متحرک..........


شبی در گوشه ای تنها
شبی مهتابی و روشن
که از غم ها تهی بودم
تو را با تیشه ی اندیشه ی شعرم تراشیدم
بتی عشق آفرین گشتی
تو را با دست خود در معبد هستی خدا کردم
خدایی کن خدایی کن
که یکتایی
به معبدها تو را باشد هزاران بت ستایش گر
هزاران اختر تابنده و سیمین تو را باشد نوازشگر
سحر گاهان چو تاجی مینشیند بر سرت خورشید
که از نور رخت چشم بد اندیشان به تنگ آید
دریغا روزگاری که دلت لبریز خوهد شد
و در پایت نخواهی دید فردا را
نمیدانی اگر روزی به تنگ آید
دل یکتا پرست من تورا با تیشه ی سنگین قهرش افکند بر خاک
که تا هر کس مرا بیند بگوید:او خدایش را به دست خویش بشکسته
وهر شب مینشیند بر سر بشکسته ی قهرش
که تا شاید
سحر گاهی
بنا سازد خدایش را
من با زخم زبونات رفیقم
محرم بزار با حرفات رو زخم عمیقم
با تو ام که داری به گریه م می خندی
کاش می شد بیایی به من دل ببندی
تنها بودن یه کابوس شومه
عزیزم
کار دل نباشی تمومه
عزیزم

بر سنگ مزارم بنویسید
خسته دلی خفته در اینجا
او فاتح دلهای جهان بود
کنون گشته فراموش ! ! !
دل من دیر زمانی ست که می پندارد
دوستی نیز گلی ست
مثل نیلوفر وناز
ساقه ی ترد وظریفی دارد
بی گمان سنگ دل است ان که روا میدارد
جان این ساقه ی نازک را دانسته بیازارد

تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
تو نیستی که ببینی
چگونه پیچیده ست طنین شعر نگاه تو در ترانه ی من
تو نیستی که ببینی
چگونه می گردد روح تو در باغ بی جوانه ی من
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو سخن می گویم
تو نیستی که ببینی
چگونه از دیوار جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی
دل رمیده ی من به جز تو
یاد همه چیز را رها کرده است
تو نیستی که ببینی

تولد عشق

همیشه برای کسی بمیر که برات تب می کنه
![]()
از ما گفتن بود . . .
فقر یا اسلام
خونمون یه خونه ی اجاره ای
نداریم تو آسمون ستاره ای
صاحب خونه ی ما حاج مشتیه
کاره اون وایسادن تو هشتیه
ورد توی دهنش خدا خدا
الهی شیطون نشه سواره ما
کرایه خونه رو بد برده بالا
بیشتر از درآمد کل ماها
ما می گیم حاجی کمک کن به خدا
اون می گه خالی کنید همین حالا
ما میگیم خدا کجاس حاجی جونم
اون میگه تو کعبشه مهربونم
امسالم میرم به مکه عزیزم
تا پرستش ها به پاهاش بریزم
حالا اون تو مکه و ما در به در
دنباله یه خونه بی درد سر
اثاثامون وسطه خیابونه
حاجی ام سفید توی بیابونه
من دیگه ایمان ندارم به خدا
آخه از درد ماها شده جدا
خدا از درد ماها چی می دونه
که مارو این جوری سر می دوونه
خدا خونش همیشه تر تمیزه
همیشه پولش زیادی سرریزه
خدا خونه ای داره مال خودش
هم قدو هم حدو هم حال خودش
خداوند غم اجاره کِی داره؟
غم ترس بی اراده کِی داره؟
خدایا خونت همیشه پا به جا
تو نیفتی یه روزی به روزما

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا از خوبی تهی بود
صحبت از آزادگی، پاکی ، مروت ، ابلهی است!
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن ( موسی چنبه ) هاست!
روزگار مرگ انسانیت است:
من ، که از پژمردن یک شاخه گل،
از نگاه ساکت یک کودک بیمار،
از فغان یک قناری در قفس،
از غم یک مرد در زنجیر ، حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمانم و بغض در گلوم
واندرین ایام،
زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوسبت.
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست،
وای! جنگل را بیابان می کنند.
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند!
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان می کنند!
صحبت از پژمردن یک برگ نیست.
فرض کن:
مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست.
فرض کن:
یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست.
فرض کن:
جنگل بیابان بود از روز نخست.
در کویر سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور،
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق،
گفتگوازمرگ انسانیت است ٠٠٠

پتروس سوراخکار

صبر در جور و جفاي تو غلط بود غلط
تكيه بر عهد و وفاي تو غلط بود غلط
. . . و امروز بدترین روز عمر من است
امروز روز تولدم و بیستمین سال رفتن
همه با هم به سوگ می شینیم . علی
( دیگه چیزی نمونده تا آخرش )
اینم خودمم

یک نفر . . .
یک جایی . . .
یک وقتی . . .
تموم رویاش . . .
لبخند تو بود . . .
پس یک جایی . . .
یک وقتی . . .
با یک لبخند یادش کن . . .
(از ما گفتن بود )
به یاد آیدا ![]()

شبی مست رفتم اندر ویرانه ای
در کنار پنجره تا که دیدم صحنه ی دیوانه ای
پسرک از سوز سرما میزند دندان به هم
دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای
پس از ان سوگند خوردم مست نروم بر در خانه ای

خدا وندا !!!!
اگر روزي بشر گردي
زحال بندگانت با خبر گردي
پشيمان مي شدي از قصه خلقت
از اينجا از آنجا بودنت !
خداوندا!!!!
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر به تن داري
براي لقمه ي ناني
غرورت را به زير پاي نا مردان فرو ريزي
زمين و آسمان را کفر مي گويي!!! نمي گويي؟
خداوندا!!!
اگر با مردم آميزي
شتابان در پي روزي
ز پيشاني عرق ريزي
شب آزرده ودل خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين آسمان را کفر مي گويي!!!! نمي گويي؟
خدا وندا!!!!
اگر در ظهرگرماگير تابستان
تن خود را به زير سايه ي ديواري بسپاري
لبت را بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف ترکاخ هاي مرمرين بيني
واعصا بت براي سکه اي اين سو و آن سودر روان باشد
و شايد هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد
زمين و آسمان را کفر مي گويي!!!! نمي گويي؟
خدايا خالقا بس کن جنايت را تو ظلمت را!!!!!
تو خود سلطان تبعيضي
تو خود يک فتنه انگيزي
اگر در روز خلقت مست نمي کردي
يکي را همچون من بدبخت
يکي را بي دليل آقا نمي کردي
جهاني را چنين غوغا نمي کردي
دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد
دگر آهم نمي گيرد
دگر اين سازها شادم نمي سازد
دگر از فرط مي نوشي مي هم مستي نمي بخشد
دگر در جام چشمم باده شادي نمي رقصد
نه دست گرم نجوائي به گوشم پنجه مي سايد
نه سنگ سينه ي غم چنگ صدها ناله مي کوبد!!!!
اگر فريادهايي از دل ديوانه برخيزد
براي نا مرادي هاي دل باشد
خدايا گنبد صياد يعني چه ؟
فروزان اختران ثابت سيار يعني چه ؟
اگر عدل است اين پس ظلم ناهنجار يعني چه؟
به حدي درد تنهايي دلم را رنج مي دارد
که با آواي دل خواهم کشم فرياد و برگويم
خدايي که فغان آتشينم در دل سرد او بي اثر باشد خدا نيست ؟!
شما اي مولياني كه مي گوييد خدا هست
و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد!
بگوييد تا بفهمم
چرا اشك مرا هرگز نمي بيند؟
چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمي گويد
چرا او اين چنين کور و کر و لال است
و يا شايد درون بارگاه خويش کسي لب بر لبانش مست تنهايي
و يا شايد دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش
کنون از دست داده آن صفتها را
چرا در پرده مي گويم
خدا هرگز نمي باشد
من امشب ناله ني را خدا دانم
من امشب ساغر مي را خدا دانم
خداي من دگر ترياک و گرس و بنگ مي باشد
خداي من شراب خون رنگ مي باشد
مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد
خدا هيچ است!!!!
خدا پوچ است!!!!
خدا جسمي است بي معني
خدا يک لفظ شيرين است
خدا رويايي رنگين است
شب است و ماه ميرقصد
ستاره نقره مي پاشد
و گنجشك از لبان شهوت آلوده زنبق بوسه مي گيرد
من اما سرد و خاموشم!
من اما در سکوت خلوتت آهسته مي گريم
اگر حق است زدم زير خدايي!!!! !!!
عجب بي پرده امشب من سخن گفتم
خداوندا!!!!
اگر در نعشه افيون از من مست گناهي سر زد ببخشيدم
ولي نه؟!
چرا من روسيه باشم؟
چرا غلا ده ي تهمت مرا در گردن آويزد؟
خداوندا!!!!
تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي
تو مي گفتي كه نامردان بهشتت را نمي بينند
ولي من با دو چشم خويشتن ديدم
كه نامردان به از مردان
ز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختند
خداوندا بيا بنگر بهشت کاخ نامردان را!!!!
خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت رابس کن تو ظلمت را
تو خود گفتی اگر اهرمن شهوت بر انسان حکم فرمايد
تو او را با صليب عصيانت مصلوب خواهی کرد
ولی من با دو چشم خويشتن ديدم
پدر با نورسته خويش گرم ميگيرد
برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام ميگيرد
نگاه شهوت انگيز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد
قدم ها در بستر فحشا
می لغزد
تكيه بر جای خدا
شبی در حال مستی تكيه بر جای خدا كردم
در آن يك شب خدايا من عجايب كارها كردم
جهان را روی هم كوبيدم از نو ساختم گيتی
ز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردم
كشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگويم كودتا كردم
خدا را بنده ی خود كرده خود گشتم خدای او
خدايی با تسلط هم به ارض و هم سما كردم
ميان آب شستم سهر به سهر برنامه پيشين
هر آن چيزی كه از اول بود نابود و فنا كردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
كشيدم پيش نقد و نسيه، بازی را رها كردم
نمازو روزه را تعطيل كردم، كعبه را بستم
وثاق بندگی را از رياكاری جدا كردم
امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب
خدايی بر زمين و بر زمان بی كدخدا كردم
نكردم خلق ، ملا و فقيد و زاهد و صوفی
نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا كردم
شدم خود عهده دار پيشوايی در همه عالم
به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پا كردم
بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفتی اعظم
خلايق را به امر حق شناسی آشنا كردم
نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد و رمال
نه كس را مفتخور و هرزه و لات و گدا كردم
نمودم خلق را آسوده از شر رياكاران
به قدرت در جهان خلع يد از اهل ريا كردم
ندادم فرصت مردم فريبی بر عباپوشان
نخواهم گفت آن كاری كه با اهل ريا كردم
به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
ميان خلق آنان را پی خدمت رها كردم
مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم
نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ايجاد
به مشتی بندگان آْبرومند اكتفا كردم
هر آنكس را كه ميدانستم از اول بود فاسد
نكردم خلق و عالم را بری از هر جفا كردم
به جای جنس تازی آفريدم مردم دل پاك
قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم
سری داشت كو بر سر فكر استثمار كوبيدم
دگر قانون استثمار را زير پا كردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم
سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم
نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مكنت
نه جمعی را به درد بی نوايی مبتلا كردم
نه يك بی آبرويی را هزار گنج بخشيدم
نه بر يك آبرومندی دوصد ظلم و جفا كردم
نكردم هيچ فردی را قرين محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم
به جای آنكه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از كارهای مردم غم ديده وا كردم
به جای آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدايی درد مردم را دوا كردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعيض
تمام بندگان خويش را از خود رضا كردم
نگويندم كه تاريكی به كفشت هست از اول
نكردم خلق شيطان را عجب كاري به جا كردم
چو ميدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد
نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم
نكردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم
زمن سر زد هزاران كار ديگر تا سحر ليكن
چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها كردم
سحر چون گشت از مستی شدم هوشيار
خدايا در پناه می جسارت بر خدا كردم
شدم بار دگر يك بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهميدم خطا كردم ....